|
شب بود و سکوتی و کویری مـن مانده ام و دل اسیـــری بیچاره دل شکستــه ی من گوینـــد جوان، جوان پیــــــری در این دل خونین بنشاندی زخمی ز دو چشم، زخم تیری گفتم به کویـــــر هنوز زندم گفت با دل خون خود بمیـــری
من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما... چقدر با همه ی صورتی بودنم محزونم! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند... می ترسم من صبورم اما... آه...
سخناني زيبا در باب عشق از جبران خليل جبران
عشق،همانگونه كه تاج بر سرتان ميگذارد به صلبتان ميكشد، همانگونه كه شما را ميپروراند،شاخ و برگتان را هرس ميكند، همانگونه كه از قامتتان بالا ميرود و نازكترين شاخه هايتان را كه در آفتاب ميلرزد نوازش ميكند به زمين فرو ميرود و ريشه هايتان را كه به خاك چسبيدهاند ميلرزاند. براي كسانيكه عاشقند، عشق براي هميشه بي كلام ميماند، اما براي كسانيكه عشق نميورزند عشق شوخي بيرحمانهاي بيش نيست. عشق، تنها آزادي در دنياست زيرا چنان روح را تعالي ميبخشد كه قوانين بشري و پديدههاي طبيعي نميتواند مسير آنرا تغيير دهد. خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت درازمدت و با هم بودن مجدانه است، عشق ثمره خويشاوندي روحي است و اگر اين خويشاوندي در لحظهاي تحقق نيابد در طول ساليان دراز حتي نسلها هم تحقق نخواهد يافت. بگذاريد عشق دريايي مواج باشد در ميان روح شما. دلهاي خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگه داشتن زيرا تنها دست زندگي شايسته است دلهاي شما را نگهدارد. در كنار يكديگر بايستيد اما نه بسيار نزديك به يكديگر زيرا ستونهاي معبد جداي از هم ميايستند و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نميبالند.
عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست. اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد . عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در ((دوست))می بیند و می یابد . عشق ، یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن ، یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن ، می دهد . عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر . از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر ، عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر .... عشق نیرویی است در عاشق ، که او را به معشوق می کشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد . عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست عشق معشوق مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که می بیند ، از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد ، اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشد . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است و ، چون خود به قداست ماورایی خود بیناست ، آنرا در دیگری که می بیند ، دیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد دكترعلی شریعتی
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به وصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنــــا فراغ برده ز مـن آن دو جـــادوی مکـحول چو بر در تو من بینوای بی زر و زور به هیچ ره نـــدارم ره خــــروج و دخــــول کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم که گـشتــه ام ز غم و جور روزگار مــلول من شکسته ی بدحال زندگی یابم در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول خرابتر ز دل من غم تو جـای نیافت که ساخت در دل تنگــم قـرارگــاه نـــزول دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد بود ز زنــگ حــوادث هر آینـــه مصقــول چه جرم کرده ام ای جان دل به حضرت تو که طاعت من بیدل نمی شود مقبــول به درد عشق بساز و خموش کن حافظ رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
|
About![]()
من از نهايت شب حرف ميزنم
Home
|