تبليغاتX
شب ، سكوت ، كوير - ليلي و مجنون

شب ، سكوت ، كوير

 

خدا گفت:

ليلي يك ماجراست

ماجرايي آكنده از من.

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت :

تنها يك اتفاق است .

بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت :

ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت :

آسودگي ست . خيالي ست خوش .

خدا گفت :

ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت :

ماندن است . فرو ريختن در خود.

خدا گفت :

ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت :

خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت :

ليلي سخت است دير است و دور از دست .

شيطان گفت :

ساده است . همين جا و دم دست...

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت :

ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

(ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود...)

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد...

و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد..

ليلي گريه کرد...

ليلي خودش را به آتش کشيد...

خدا گفت :

زمين سردش است چه کسي ميتواند زمين را گرم کند؟

ليلي گفت :

من !
خدا شعله اي به او داد

ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.

سينه اش آتش گرفت...

خدا لبخند زد...

ليلي هم لبخند زد...

خدا گفت:

شعله را خرج کن.

زمينم را به آتش بکش. 

   
ليلي خودش را به آتش کشيد...

خدا سوختنش را تماشا مي کرد.

ليلي گر مي گرفت...

خدا حظ مي کرد...

ليلي مي ترسيد


مي ترسيد آتش اش تمام شود.

ليلي چيزي از خدا خواست.

خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسيد .

مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد .

آتش ماند . زمين خدا گرم شد....

خدا گفت :

اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود...

ليلي تشنه تر شد...


ليلي گفت :

امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟


خدا گفت :

خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس ميگيرم.

ليلي گفت :

كاش مادر مي شدم ،


مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت :

مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت :

دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب باشم...

خدا گفت :

اما من تب و تابم ، بي من ميميري


ليلي گفت :

پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟


خدا گفت :

پايان قصه ات اشك است .

اشك درياست ؛


دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب.

پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟


ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد...

شيطان از انتشار ليلي ميترسيد..

خدا به شيطان گفت:

ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت سجده نکرد.
گفت:

من از آتشم و ليلي از گل.
خدا گفت:

سجده کن زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد.

سرکشي کرد و رانده شدو کينه ي ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي ابرو کند و تا واپسين روز حيات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت :

نمي تواني هرگز نمي تواني .

ليلي دردانه ي من است .

قلبش چراغ من است و دستش در دست من


گمراهيش را نمي تواني...

حتي تا وا پسين روز حيات ...

شيطان ميداند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.

و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند.

عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.

دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامي ليلي را مي خواهد


بهانه ي بودنش تنها همين است.

مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي رنج شيطان است


شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.

ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

ليلي نام ديگر آزادي است...


دنيا که شروع شد زنجير نداشت


خدا دنياي بي زنجير افريد
آدم بود که زنجير را ساخت


شيطان کمکش کرد.
دل زنجير شد


زن زنجير شد


دنيا پر از زنجير شد.

و آدم ها همه ديوانه ي زنجيري.
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست.

نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود
.
دستهاي شيطان از زنجير پر بود
.
خدا گفت:

زنجيرهايتان را پاره کنيد .

شايد نام زنجير شما عشق است.
يک نفر زنجير هايش را پاره کرد.

نامش را مجنون گذاشتند....
مجنون نه اما ديوانه بود و نه زنجيري.

اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست
.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست
.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد
.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند
.
ليلي زنجير نبود.

ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند.

زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.......


+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت12:49توسط بهاره | |