|
شب بود و سکوتی و کویری مـن مانده ام و دل اسیـــری بیچاره دل شکستــه ی من گوینـــد جوان، جوان پیــــــری در این دل خونین بنشاندی زخمی ز دو چشم، زخم تیری گفتم به کویـــــر هنوز زندم گفت با دل خون خود بمیـــری
|
About![]()
من از نهايت شب حرف ميزنم
Home
|